برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید ..........
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |
فطر چیدن میوه هایی است که از فطرت می جوشد! فطر سپاس نعمتی است که در رمضان نازل شده است. عید فطر پاداش افطارهای خالصانه و بجاست.مهر قبولی انفاقهای به قصدقربت است . پایان نامه دوره ی ایثار و گذشت است . عید فطر بر همگان مبارک
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط محمد شیرازی |
روز ميلا د من است ـ وه چه زيبا ـ شايد ! ـ اما ، افسوس... رسم و قانون طبيعته كه سالي يكبار به دنيا بياي ! و هي هر سالي كه يك سال ديگه هم به سنت اضافه شد و هي اين عدد كه بيانگر تعداد سالهاي حياتته رشد كنه ! بچه ها وقتي به دنيا ميان گريه ميكنن،شايد بايد به رسم يادبود روز تولدم چند قطره اشك بريزم، به خصوص وقتي كه آسمون دلم باروني باشه .... شايد امروز دوباره متولد شده ام... شايد ديگر نبايد بگذارم عقربه هاي ساعت بي آنكه من قدمي به جلو بگذارم،زمان را طي كنند... شايد... و يا نه،بايد از ثانيه شمار هم جلو بزنم . می خواهم انقلابی از درون آغاز کنم نمی دانم باز هم این دنیا مرا مشغول خود خواهد کرد یا این بار دنیا را کنار خواهم زد ، برایم دعا کنید... خدایا کمکم کن . تقويم را ورق مي زنم تا نبض زندگيم روزهاي از دست رفته ام را درشمارش عمرم چكه كند . التهاب قلبم مي چرخد و با اين همه سال و من تو را ابر و عطر ياس را سنگ را صبور تا كنار چشمۀ تو در دلم شكوفه مي كنم . و ماه تكيده و آرام كه در چشمهاي زيباي تو عبور مي كند مهر تازه اي در سيماي عمرم رخنه بر زمزمه جاري جانم مي كند . تو مرا . . . به گفتن واژه هايي 
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 3:30 قبل از ظهر توسط محمد شیرازی |
مرا اينگونه باور کن...
کمي تنها ،
کمي بي کس ،
کمي از يادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده ،
خدا ديگر کجا رفته...؟!
نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟
که شايد هم به جرم آن ،
غريبي و جدايي هست..؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط محمد شیرازی |
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |
يه روز ديگه از روزهاي زندگيم گذشت.
چقدر تلاش كرديم خودمون رواز تنهايي نجات بديم ؟
محكوميت سختيه حالا چه كنيم بسازيم يا بسوزيم.
چقدر رنگها زياد شده و چقدر قلبها كمرنگ شده.
چقدر ترسناكه آدم عاشق نشه.
چقدر ترسناك تره آدم بخواد عاشق بشه ...
هر روز كه از خواب پا ميشيم مثل هر روز قبل بدون تنوع بدون زندگي
شايد ما از زندگي فقط اسمشوبلديم
زمان ميگذره و همراه خودش عمر ما رو ميبره.
بياييد تا وقت داريم به هم خوبي بكنيم وعشق بورزيم.
اميدوارم كه ارزش اين دقايق رو بدونيم...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |
چه زود فراموش می شوم انگار سالهاست که مرده ام اما هنوز ذهن زخمی ام یاد تو را نشانه می رود
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |
عصر یک جمعه ی دلگیر ، دلم گفت بگویم ، بنویسم
که چرا عشق به انسان نرسیده است
چرا آب به گلدان نرسیده ست و هنوزم که هنوز است ، غم عشق به پایان نرسیده ست.
بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید ، بنویسد که هنوزم که هنوز است، چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده ست
چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است.
عصر این جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس ... تو کجایی گل نرگس؟!
.
.
.
سلام بچه ها با عرض معذرت خیلی وقت بود آپ نکرده بودم سرم خیلی شلوغ بود امتحانات پایان ترم کل وقتم گرفته بود . البته نتایجش آنچنان جالب نشد . با چند پست جدید جبران کردم نظر یادتون نره .
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |
داغ می شوم و یخ
سرانگشتان یخ کرده و تن داغ و تبدار
خون در رگهایم گاه می دود به شتاب و گاه آرام و من گیج ،
پوست تنم دوتا می شود
پوست می اندازم در پیله خود
کسی از درون مرا در خود فرو می برد و در این آشوب درون
تو کجایی ...
چرا کوتاه نمی شود این فاصله های من تا تو، تا بیائی نزدیکتر و گر بگیرد تمام زندگی ام
یاس گلدان خم شده از گلهای زرد و معطر ، بی آنکه فاصله ها کوتاه شود ...
بیتابم و بی قرار
من و لحظه های تلخ جدائی
تو و لحظه های تلخ تر ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |
خداوندا ندای تو را می شنوم که مرا به سکوت درون می خواند حضورت را حس می کنم و در می یابم که هر چه روی می دهد در آن حکمت تو نهفته است خداوندا ، مرا خردی بخش تا شکست را توقف ندانم دانشی بخش تا دریابم راه موفقیت از میان شکست ها می گذرد پاکم ساز ، تا با قلب خود درگاهت را بوسه باران کنم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 7:30 قبل از ظهر توسط محمد شیرازی |
سلام بچه ها بلاخره پس از ۳۴ هفته تیم عزیزمون پرسپولیس قهرمان شد چیزی که حق مسلمش بود نشون داد که کسر ۶ امتیاز هم نتونست عاملی برای جلوگیری از قهرمانی باشه. روی ادامه مطلب کلیک کنید تا مطلبی درمورد افشین قطبی مهمترین عامل قهرمانی تیم هست بخونید منتظر نظرات شما هستم .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |
کاش میشد تا کنی باور مرا 
اشک چشم و آه سوزان مرا
کاش میشد در زمان بی کسی
حس کنی سردی دستان مرا
گفتمت عشقم به تو از جان فزون است
گفتمت سوز دلم از جان برون است
در جوابم :
خنده ایی آلوده و آتش میان دوده
و درد دلم افزوده و...
اکنون میان حادثه یا خاطره
زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل
نگاهم همچنان مانده به ساحل ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |
من آن موجم كه آرامش ندارم به آساني سر سازش ندارم هميشه در گريز و در گذارم نمي مانم به يك جا بي قرارم سفر يعني من و گستاخي من هميشه رفتن و هرگز نماندن هزاران ساحل رو ناديده دیدن به پرسش هاي بي پاسخ رسيدن من از تبـــــــار دريا از نسل چشمه سارم رها تر از رهايي حصار بي حصارم ساحل حصار من نيست پايان كار من نيست همدرد و يار من نيست كسي كه يار من نيست در انتظار من نيست صداي زنده بودن در خروشم به ساحل چون بيايم خموشم به هنگامي كه دنيا فكر ما نيست براي مرگ هم در خانه جا نيست اگر خاموش بشينم روا نيست دل از دريا بريدن كار ما نيست 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |
حالا بعد این همه سال
تنها که می شوی می بینی
چکاوکی کودکان سپیده را به نوازش باد می سپرد
کسی پنجره اش را باز می گذارد
و آهسته در گوش باد گریه می کند
حالا بعد این همه سال
تنها که می شوم می بینم
چقدر خوابم می آید
چقدر می خواهم بمیــــــــــرم ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |
گلپونه هاي وحشي دشت اميدم وقت سحر شد خاموشي شب رفت و فردائي دگر شد من مانده ام تنهاي تنها من مانده ام تنها ميان سيل غم ها گلپونه ها نامهرباني آتشم زد گلپونه ها بي هم زباني آتشم زد مي خواهم اكنون تا سحرگاهان بخوانم افسرده ام ديوانه ام آزرده جانم گلپونه هاي وحشي دشت اميدم وقت سحر شد خاموشي شب رفت و فردائي دگر شد من مانده ام تنهاي تنها من مانده ام تنها ميان سيل غم ها هما مير افشار
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |
سلام بچه ها سال نو رو يه همه شما تبريك مي گم آرزو مي كنم سال ۱۳۸۷ سال پر از خير و بركت واسه شما باشه چه صمیمانه بهار آمده است تا کنار گذر ساده ی تنهاییتان خانه های همه را رنگ محبت زده است دشت را وسعتی از سبزه و گل ... دفتر باغچه را به صمیمیت گل وا کرده است پاسخ این همه گل ارمغان نفس سبز بهار هدیه ی این همه عشق روح سرسبز بهاری شدن است اوج پرواز قناری شدن است 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |
پرنده گفت : چه بويي ، چه آفتابي ، آه بهار آمده است و من به جست وجوي جفت خويش خواهم رفت . پرنده از لب ايوان پريد مثل پيامي پريد و رفت پرنده كوچك بود پرنده فكر نمي كرد پرنده روزنامه نمي خواند ، پرنده قرض نداشت پرنده آدم ها را نمي شناخت پرنده روي هوا و بر فراز چراغ هاي خطر در ارتفاع بي خبري مي پريد و لحظه هاي آبي را ديوانه وار تجربه مي كرد پرنده ، آه ، فقط يك پرنده بود . ----- احمد شاملو ----- سلام بهار ! حال ما خوب است ، اما تو باور نكن ...........
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط محمد شیرازی |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |
نميدانم چرا امشب دلم اينگونه بي تاب است نمي دانم چرا قلبم براي ديدنت امشب براي لمس احساست براي درك معنايت چنين اشفته بي خواب است نمي دانم كه زنگ درب اين خانه چرا اينگونه مي نالد كه شايد او هم اين را خوب مي داند كز اين كوچه دگر بوي صداقت هم نمي ايد كه ديگر عشق را معنا نمي ماند كه شايد زنگ اخر باشد اين زنگش زنگ رفتن از دلم از اسمان عشق رويايم زنگ اسرافيل احساسم زنگ اخر زنگ رفتن زنگ ازادي از ان ديوار پر تكرار رياضي جبر هندسه و تكليفي بقدر يك دو صد خروار و اما زنگ اخر در دلم اينگونه مي خواند " تو رفتي من سفر كردم بهمراه تمام بي كسي هايم چه خلوت بود و وحشتناك مسير زندگي بي تو تو رفتي من تمام اسمان را با همه گلهاي پر نورش به تن پوش عزاي رفتنت خواندم " چرا ديگر نمي نالد و شايد عشق پايان يافت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط محمد شیرازی |